باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 4 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

سی سالگی

سه دهه ، خیلی ها در این مدت دنیا رو متحول کردن . اما من نمیدونم برای سه دهه زندگی چقدر تلاشهام کافی بوده چقدر دلم میخواست باری از سنگینیهای این دنیای پر تلاطم رو حداقل از روی شونه های ناتوان کودکان بردارم حالا میبینم برای کودک خود حتی کافی نبودم نگاه که میکنم به داشته هام و نداشته هام هیچ نقشی نمیبینم جز لطف تو که اگر وجودت نبود الان شرمندگی هام چندین برابر بود . یکی از چیزهای قابل افتخارم وجود سه شخصیت مهم در زندگیمه که با وجود اونها زندگیم رنگ واقعیت گرفته و تو در هر زمانی بهترینها رو برام در نظر گرفتی مادری که در آغوش گرمش منو پروروند و هنوز هم با اینکه به این سن رسیدم...
10 آبان 1392

تولد چهار سالگی

به لطف خدا امسال تونستیم برای تولدت بریم شمال و در منزل یکی از بستگان در کنار فامیل تولد چهار سالگیت رو جشن بگیریم گرچه فرصت کم اجازه یه جشن بزرگ رو بهمون نداد ولی حسابی به همه خوش گذشت اینجا بابا و عمه شما رو تو راه پله نگه داشتن تا مهمونا فشفشه ها رو روشن کنن این عکس بدو ورودت که هنوز از دیدن یهویی مهمونا کمی خجالت زده بودی بقیه عکس ها در ادامه مطلب در حال ارتکاب جرم اینم آرمینا جون تنها مهمون زیر 12 سال تولد پایکوبی و تخلیه انرژِی ...
7 آبان 1392

چهار سال که با همیم

دوباره هفت آبان و نو شدن روزشمار زندگیت دلبرکم شما که با وجودت برکت و شور و نشاط زندگی ما رو صد چندان کردی حالا با ورودت به سال پنجم زندگیت واقعا بزرگ و خانم شدی و هر روز که نگاهت میکنم به خودم میبالم که دختری چون تو دارم و خدا رو شکر میکنم که همچین فرشته ای برام فرستاده
7 آبان 1392

دوباره پندر و دره جنیان

باران و پدر در حالیکه ما ( بنده و آنا ) در ارتفاعات بودیم به سرعت از ما دور شدن یعنی به نظرتون قصد خاصی داشتن ؟ مثلا اینکه ما را برای عصرانه پلنگها پیشکش کرده باشن   باران و آنا در حال مهیا کردن چای با آب زلال چشمه نکته ای در عکس پایین نهفته است جای دوستان خالی هوا خیلی خنک بود (گواهش ژاکت باران) و یک عدد فنچ روی شاخه درخت میخواند ( البته این نکته عکس بالا نیست ) ...
17 مهر 1392

و اما یزد

از وقتی برگشتیم شما همش حوصله ت سر میره گاهی با آنا میری تو حیاط مجتمع توپ بازی میکنی گاهی منو بابا هم اگه فرصت داشته باشیم میام و با هم تو حیاط پشتی که همیشه خلوت هست بازی میکنیم چند روز پیش خلاقیتت گل کرده بود و بازی اختراع میکردی به آنا میگفتی شما روی این صحنه (درب فاضلاب) باش من رو این صحنه (که دقیقا روبروی هم بودن ) بعد برای هم توپ مینداختین جالب این بود که قانون بازی طوری بود که شما از صحنه ات میتونستی خارج شی ولی آنا نه ، تو بازی با بابا هم یه دروازه فرضی در نظر گرفتی که اگه توپ ازش رد میشد به قول خودت بابا گل باز  (احتمالا به معنی بازنده) میشد خلاصه اینکه حسابی زندگی کسل کننده آپارتمانی روی تقویت خلاقیت شما موثر بود...
17 مهر 1392

اجی مجی لا ترجی بوب

قبلا توی پستی در مورد این بازی غیب کردن باران (که پدر باران با خوندن ورد اجی مجی لا ترجی بوب اینکار رو انجام میداد و ما وانمود میکردیم که فقط صدای باران رو میشنویم ) و بعد از یاد گرفتن ورد غیب کردن ما توسط باران نوشته بودم و اما داستان : ما یه ماهی بود که شمال بودیم و پدر باران یزد از اونجایی که باران احساساتشو خیلی کم نشون میده تو این مدت اصلا حرفی دال بر اینکه بابا چرا نمیاد و از این حرفها نمیزد و از طرفی پدر باران وقتی تلفنی باهاش صحبت میکردم همش میگفت که شرایط کارم طوریه که نمیتونم بیام و شما خودتون برگردید ما هم منتظر بودیم تا مادر من یعنی آنای باران که به مسافرت رفته بود برگرده تا با هم برگردیم یزد یه شب خ...
9 مهر 1392

مسافرت تابستانی به روایت تصویر 2

سفر یکروزه به آلاشت موزه مردم شناسی که قبلا خانه .... بوده متاسفانه موزه بسته بود تدابیر امنیتی برای حفظ اشیای موزه به این صورت بود که حتما باید این پنجره باز باشه البته برا ما بد نشد (شرح در عکس پایین ) عکس از داخل موزه از طریق پنجره گرفته شده باران در مناظر زیبا ولی نه چندان تمیز اطراف باران و مادر بزرگ در حال بلال پزی سفرنامه آلاشت به پایان رسید لطفا برای دیدن ادامه عکسها به ادامه مطلب مراجعه فرمائید      حیاط خانه مادربزرگ (مادر بزرگ پدر ) بروی تپه ای زیبا باران با گل و کفش دوزکی در دست نوازندگان کوچک بار...
9 مهر 1392

پیک نیک در جایی منسوب به دره جنیان

جمعه گذشته برای فرار از گرمای تابستان پناه بردیم به دامان طبیعت جایی در حدود ١٠٠ کیلومتری یزد منسوب به دره جنیان با آب و هوایی خنک و کوهستانی دختر کو ندارد نشان مادر (منم بچگیهام از این ژستها میگرفتم البته بجای چوب تو دستم تیغ جوجه تیغی بود ) گل پونه در دستهای گل باران لطفا برای دیدن ادامه عکسها به ادامه مطلب مراجعه فرمایید  مورچه ی غول آسایی که چیپس دوست دارد جنگلی که از آن گذشتیم (از زبان آدمهای درخت ندیده بدلیل کمبود درخت در یزد ) زرشک گل پونه ی وحشی اینهام ماحصل این سفر کوتاه یک روزه بود   اینم دخترم با کلاه گیس .... ...
13 مرداد 1392